همسفر

  

 دوستت دارم

  

  

   همسفرم! من راز شكفتن غنچه را در سحر گاهان و عطرپاشي ياس 

   را در شامگاهان نمي دانم.

   ولي راز تكريم دوست و بوسه بر دستانت را به سپاس مي دانم.

   اوست كه دعايش در آسمان ابري زندگي ام همچو خورشيد  

   می درخشد و رنگين كمان اميد را برايم مي سازد.

   نگرانيت را به من بسپار تا قدمهايت را در راه رسيدن به آنچه

   می خواهی استوار تر برداري....

   مطمئن باش آنچه كه سزاوار نام توست را برايت به ارمغان مي آورم

   و بازهم سپاسي كه شايسته ي نام توست نثارت مي كنم.

   شكوفا شدن غنچه هاي آرزويت آرزوي روز افزون من است.

   من آرزومند آرزوهايت هستم .......

   همسفر عزيزم !تا هميشه منتظرت هستم و خواهم ماند.

   پس زود تر برگرد چون همسفر بارانيت  زير باران تنها قدم

   مي زند و هردم اسمت را تكرار مي كند.

   همسفر بارانيت هنوز هم دوستت دارد.

                      تا هميشه همسفرت هستم و خواهم بود...

 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸٥


شش سال گذشت...

 

   نگاهي به دوردستها خيره است
   و قلبي که هنوز صداي طپش هايش به گوش مي رسد..
   دستان ناباوري که قلم را روي کاغذ مي چرخاند
   و بغضي پنهان که گلويش را مي فشارد..

   چشمانش را محکم بر هم مي نهد و
  
سعي مي کند آخرين خاطرات را به ياد بياورد
   تبسمي شيرين بر لبانش مي نشيند و
   
اشک تلخي بر روي گونه اش مي ريزد

   شش سال گذشت...

               

   آيا اين منم؟ ..آيا منم؟...
   آري منم..باز هم بريده ام...

   باز هم غم آلود و دلگير نشسته ام...
   از دنياي خاکستري که هيچ کسي....

   اما هنوز هم نور تو را مي بينم...

   نوري که به من حياتي نو بخشيد
   و هنوز هم دلم به مهرباني لايتناهيت محکم و استوار است
   و عشقي بيکران که هر روز بيشتر احساسش مي کنم
   زندگيم و بودنم از آن توست...

                        

   ولي خداي من بگذار امروز از غم بگويم...
   امروز غمناکترين روز زندگانيم است..
   امروز روزي است که اين درد کهنه و
   و اين بغض سنگين شش ساله مي شود..
   و ناباوريهاي کمرشکن من و درد جدايي او شش ساله مي شود..
   اويي که به من نشان داد واژه دوست داشتن مقدسترين واژه هاست...
 
   شش سال مي گذرد ولي من همچنان در
   ناباوري از دست دادنش چون قايق شکسته اي
   در اقيانوسي بزرگ شناورم...

                                       
************************************  
   خوابيدي بدون لالايي و قصه...

   بگير آسوده بخواب بي درد و غصه


   ديگه کابوس زمستون نمي بيني...

   توي خواب گلهاي حسرت نمي چيني

   ديگه خورشيد چهرتو نمي سوزونه...

   جاي سيلي هاي باد روش نمي مونه


   ديگي بيدار نميشي با نگروني...

   يا با ترديد که بري يا که بموني

   رفتي و آدمکها رو جا گذاشتي...

   قانون جنگل و زير پا گذاشتي


   اينجا قهرن سينه ها با مهربوني...

   تو تو جنگل نمي تونستي بموني

   دلتو بردي با خود به جاي ديگه...

   اونجا که خدا برات لالايي ميگه


   مي دونم مي بينمت يه روز دوباره...

   توي دنيايي که آدمک نداره...

 

 

 

 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ٤:٤٧ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ دی ،۱۳۸٥


سکوت

  

     تاریکی محض 

   سرما

   بوران

   پيله سرد

   سکوت!

   سکوت!

   سکوت!

   صدای زوزه

   صدای ناله

   خس خس مرگ بار

   نه نه!

   سکوت

   و فقط سکوت

   تنهايي را دوست دارم!

   انگار هیچکس اینجا نیست؟

  

 

 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٤ آبان ،۱۳۸٥


من لم يشكر المخلوق لم يشكر الخالق

                     

   او رفت ...

   پاياني براي يك زندگي

   خدايا

   چگونه باور كنم رفتنش را ؟

   نميتوانم ,

   نميخواهم ,

   چگونه باور كنم هجرتش را ؟

   آنهم چنين مظلومانه ؟

   در گلويم بغضي ست

   كه شكسته نميشود

   چر اشكهايم سرازير نميشوند ؟

   در فقدانش چه بايد كنم ؟

   آه و ناله و فغان ؟

   گر اشك ريزم

   باور كرده ام كه او نيست

   كه او رفته است

   نميتوانم ,

   نميخواهم ,

   چشم بر هم نميتوانم گذاشتن

   او آنجاست

   او همه جاست

   باور ندارم رفتنش را

   خاطره اش

   زمزمه اش

   همه جا جاري ست

   اي نازنينم

   ميدانم در آنسو

   در سرايي ابدي

   به آرامش رسيده ايي

   آسوده بخواب

   آسوده برو

   يادت هميشگي ست ...

هميشه گفته مي شود كه در هنگام مصائب و سختي هاست كه مي توان فهميد در اين وادي بي در و پيكر چقدر تنها هستيم ، چرا كه دوستان واقعي را مي شود در چنين مواقعي شناخت ، و شايد هم بيشتر شناخت . اينكه بتواني بفهمي چه كسي را داري و به چه كساني بعد از خدا مي تواني اميد و دل ببندي ...

و خداي متعال را سپاس مي گوييم كه در اين برهه به ما فهماند هنوز هم مي توانيم دوست را فرياد زنيم و بر  شانه هايش دمي ديده بر هم نهيم تا نفسي بر ادامه راه تازه كنيم ...

ضمن تشكر و قدرداني و احترام فراوان از كليه دوستان و همه كساني كه در اين ضايعه تاسف بار قدم دلجويي برداشته و ما را تنها نگذاشتند و با ابراز همدردي صميمانه خود در اوج اندوه ، اشك شوق بر چشمانمان جاري كردند،سپاسگذاريم. طول عمر با عزت و بابركت و موفقيت بيش از پيش را براي همه دوستان خواهانيم. از خداوند متعال مي‎خواهيم توفيق جبران محبت‎هاي بي‎دريغ همه عزيزان را به ما عطا فرمايد. و اميدواريم كه بتوانيم در مجالس شادي شما عزيزان شركت داشته باشيم و كمكي باشيم بر لبخند و سرور شما ...

 

 

تقدس نام شما عزيزان را در قلبمان به يادگار خواهيم داشت و به آن افتخار خواهيم كرد ...

 

*  *  * 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ امرداد ،۱۳۸٥


خدا مرا از دنيا...

 

    نمیدانم ...

   شاید هم جایی بین خواب و بیداری...

   سر کلاس های درس حاضر بودم.

   معلم را می دیدم که می گفت بزرگترين دروغتان را انشاء کنيد.

   و من خنده کنان نوشتم عاشق شده ام.

   چهره ی معلم را هنگام خواندن به خاطر می آورم ،

   با ابروهايی درهم و صدايی نخراشيده:

   جلوی آن همه آدم که هيچکدامشان را نمی شناختم ، فرياد می زد:

   بگو ببينم می دانی عشق چيست ؟

   و من با بغضی در گلو تنها صورت معلم را نگاه می کردم.

   که فکر می کرد همه چيز را می داند.

   و چون زن دارد و شايد هم چند بچه ، پس حتما عاشق است.

   ناخوداگاه پوزخندی زدم.

   معلم خشمگين مرا بيرون کرد.

   و آقای ناظم با ترکه ای در دست، مثل هميشه بيرون منتظر شکار!

   تا تمام خشم خود را بر دستان نحيفم به يادگار گذارد.

    مزه دردش زیر زبانم است

   مثل درد عشق می ماند...

   سوزان و مسخ کننده...

   می خواستم گريه کنم ، به خيال تسکين ،

   اما ياد معلم تاريخ افتادم که می گفت: هيچ کدام از مردان تاريخ گريه نکرده اند.

   نمی دانم...

   نمی دانم اين چه حسی ست پر از هيچ!

   مثل تمام کلاس های ادبيات...

   و معلم، آن که تنها از ادبيات سبيل های اخوان را می شناسد.

   و از نیما، دست نوشته هایی روی پاکت سیگار

   اما...

   نه!

   او راز گل سرخ را می داند؟

   به گمانم.......شاید!

   سهراب که خودش می گوید این کار، کار من و تو نیست.

   سکو تی می کنم به اندازه ی خواندن فاتحه ای برای اخوان و تمامِ تمام شدنی ها...

    من چه می گویم

   هميشه همينطور است ،

   هميشه از موضوع اصلی پرت می شوم.

   به کجا ؟ خدا می داند.

   نه ... !

   معلم جغرافی هم می داند ،

   هميشه از دره ای صحبت می کرد ، گمانم در حوالی بيستون بود ،

   شايد به همانجا پرت می شوم.

   ديشب توی خواب ديدم فرهاد هم به همان دره پرت شده.

   او هم به گمانم عاشق نبوده ست...

   مثل من...

   هيچ کس در اين دنيا عاشق ديگری نمی شود.

   اين جا نمی شود به کسی نزديک شد.

   این جا نمی شود به کسی اعتماد کرد.

   باورها مرده

   این جا عشق به تمسخر گرفته شده و آن را بازیچه مادیات کرده اند.

   آدم ها از دور دوست داشتنی ترند.

   حتی آدم هایی که اونقدر تنهیایند که به خدا فکر می کنن...

   ..............

   صبح می شود و زندگی آغاز

   از خواب بيدار مي شوم.

   خواب هايم هیچگاه دروغ نبوده اند ،

   لااقل واقعی تر از اين زندگی اند.

   ديگر اکنون نه کودکی ام را می خواهم و نه چند سال بعدش را.

   چه فرقی می کند ، دنيا که عوض نمی شود.

   می روم گوشه ای و بی هيچ احساسی نگاه می کنم بر قلب های تير خورده...

   و خيال می کنم خدا به خاطر انشايم مرا از دنيا بيرون کرده...

 

 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢۳ خرداد ،۱۳۸٥


اينجا هزاره سوم است...

 

 

  

    فریاد - سکوت

   سکوت - فریاد

   ای کسی که درپس ابرها نهان شده ای

   اینجا عصرخاموش - هزاره سوم

 
   اینجا سکوت همان زندگی است


   و مرگ یعنی فریاد

 
   انسانها در بیداری خواب می بینند


   و در خوابهایشان زندگی می کنند


   اینجا بوی تعفن اجساد زمین را آزار می دهد


   ترانه های بی معنی


   غزل های بی محتوا


   و زندگی...


   مثل شعر سپید نه ابتدایش آغاز است و نه انتهایش پایان

 

   اینجا شاعر شعرهایش را به چند اسکناس مچاله شده می فروشد


   به مقدسات خندیدن

 

   سکوت وسکوت وسکوت


   حرمت حرم ها را شکستن


   تهدید و تهدید وتهدید


   سیاست امروز


   و فردا...


   هیچ کس نمی داند کدام مسیح را به صلیب می کشند.


   اعتراض، اعتراض، اعتراض


   انسانیت محکوم می شود و شیطان تبرئه


   مردم می خروشند


   آسمان تیره می شود


   اینجا در سرزمین مادریم دلم برای تو می سوزد


   برای تو که مادرت را به اسارت بردند


   و سرزمینت را سوزاندند

 

   اینجا قرون وسطی ست


   کجاست فریاد رسی که صدای زجه هایت را بشنود؟!


   انسان، مرگ بر تو باد که روحت را به تباهی کشیدی


   و دستت بریده باد که دستی را نگرفتی

 
   نفرین برتو که عهد را شکستی

   نفرين- نفرين-نفرين

   نفرین ابدی بر تو و فرزندان آدم که زمین را به خون کشیدید.


   نفرین بر من اگرآوای خاموش خود را فریاد نزنم...

 

 



  
نویسنده : yasna ; ساعت ٥:٤۱ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٠ اردیبهشت ،۱۳۸٥


تقديم به نيمای عزيزم

 

 

   با رفتنت

   شيشه ای می شکند...

   يک نفر می پرسد...

   چرا شيشه شکست؟

   مادربزرگ می گويد...

   شايد اين رفع بلاست.

   يک نفر زمزمه کرد...

   باد سرد وحشی مثل يک کودک شيطان آمد.

   شيشه ی پنجره را زود شکست.

   کاش امشب که دلم مثل آن شيشه ی مغرور شکست،

   عابری خنده کنان می آمد...

   تکه ای از آن را برمی داشت

   مرهمی بر دل تنگم می شد...

   اما امشب ديدم...

   هيچ کس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد...

   از خودم می پرسم

   آيا ارزش قلب من از شيشه ی پنجره هم کمتر است؟

   دل سخت شکست اما،

   هيچ کس هيچ نگفت و نپرسيد چرا....؟

 

 


  
نویسنده : yasna ; ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٠ فروردین ،۱۳۸٥


يک سال گذشت

 

 

   سلام،

   یک سال دیگرهم از عمرم گذشت

   و من هنوز در خم یک کوچه ام.

   حالم خوب نيست،

   بدجوری دلم گرفته است.

   اما هميشه برای سلامتی شما شمع روشن می‌كنم.

   مدتی است كه همه را از خود بی‌خبر گذاشته‌ام.

   حتماً می‌دانيد كه پدر بزرگ حال و روز خوبی ندارد.

   برای مادر بزرگ هم نفسی بيش نمانده است.

   جمعه پيش سخت بيمار بود.

   از بستر بر نمی‌خاست.

   چشمهايش پشت پنجره افتاده بود،

   قلبش تا لبها بالا آمده بود وهمان‌جا می‌تپيد.

   زمزمه می‌كرد و می‌گفت:

   "دوست را گر سر پرسيدن بيمار غم است"
   گو برآن خوش كه هنوزش نفسی می‌آيد"
"

   مادر هم شکر خدا بعد از عمل جراحی که انجام داد:

   حالش رو به بهبودیست.

   مادر و مادر بزرگ خيلی بی‌تابی می‌كنند.

   هرسال كه نرگس باغ،

   شكوفه می‌دهد آنها هم به خود وعده می‌دهند

   كه امسال ديگر می‌آيي،

   «مادر» ديگر خانه داری نمی‌كند

   «معلم» شده است

   «دعای وفاي به عهد» درس می‌دهد

   به ماهی‌های حوض.

   زنگهای تفريح، سماور را روشن می‌كند

   و «حافظ» می‌خواند

   انتخاب غزل را به خود حافظ می‌سپارد.

   به من گفت:

   حافظ مگر همين يك غزل را دارد؟

   و بعد می‌خواند: مژده ای دل كه مسيحا نفسی می‌آيد

   اين از خانه، دو سه جمله‌ای هم از روزگارمان برايت بنويسم.

   نميدانم چرا «آسمان» بخيل شده و ديگر نمی‌بارد.

   «زمين» سنگدلی می‌كند؛

   نمی‌روياند.

   «ماه و خورشيد» چشم ديدن يكديگر را ندارند

   خيابانهايمان پر از غولهای آهنی شده است.

   كوچه‌ها امن نيستند.

   مردم جمعه‌ها خودشان را به چند خنده تلخ می‌فروشند.

   هيچ حادثه‌ای ذائقه‌ها را تغيير نمی‌دهد.

   مثل اين كه همه سنگ و چوب شده‌ايم.

   عجيب روزگاری است!

   عرو‌سيها را در كوچه بن‌بست می‌گيرند.

   «اذان»، رنگ پريده به خانه‌ها می‌آيد،

   «نماز» زمين‌گير شده است،

   «رمضان» مهمان ناخوانده را می‌ماند كه سر زده بزم سيران را بر هم می‌زند.

   از «روزه» در شگفتم كه چرا «افطار» را خوش نمی‌دارد.

   «حج»، هزار زخم از خار مغيلان بر تن دارد.

   «جهاد» بهانه‌گير شده است.

   آدمها كيسه‌هايی پر از «خمس و زكات»، به ديوارهای گورشان آويخته‌اند....!

   نپرس موريانه‌ها چه به روزگار «مسجد» آورده‌اند.

   از همه تلخ‌تر اين كه عصرهای «جمعه» دلم نمی‌گيرد.

   شنيده‌ای ديگر كسی پای شعرهايش تخلص نمی‌گذارد؟

   و شاعران يعنی زمين خوردگان وزن و قافيه؟

   نمی‌دانم!

   وقتی اين نامه را می‌خوانيد كجا ايستاده‌ايد؟

   هرجا كه هستيد زودتر خودتان را برسانيد.

   از بس شما را نديده‌ام چشمانم «هرزه» شده است.

   بيم دارم اگر چند ديگر بگذرد «ندبه» خوانان مسجد، كمتر شوند.

   آدمها همه ديرباور شده‌اند و زودرنج.

   بهانه می‌گيرند، می‌گويند «خدا» نيز ما را فراموش كرده است.

   اما من می‌دانم.

   كه شما همه را به «اسم» و «رسم» و «نيت» به ياد داريد.

   دوست دارم باز هم برايتان بنويسم.

   اما يادم آمد كه بايد به گلدانها آب بدهم.

   مادربزرگم گفته است:

   كه اگر به شمعدانی‌ها آب بدهم آنها برای آمدن شما دعا می‌كنند.

   راست هم می گويد.

   از وقتی كه مرتب آبشان می‌دهم،

   دستهای سبزشان را به سوی آسمان گرفته‌اند.

   هنوز هم تفأل می‌زنم.

   پيش از نوشتن اين نامه تفأل زد:

   "ديری است كه دلدار پيامی نفرستاد
   ننوشت سلامی و كلامی نفرستاد
   صد نامه فرستادم و آن شاه سواران
   پيكـی ندوانيد و سلامی نفرستاد"

 

 

 


  
نویسنده : yasna ; ساعت ٦:۱٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۸ اسفند ،۱۳۸٤


سکوت

 

 

هيچ صدايی نيست

من و تو

فاصله

سکوت

فاصله

سکوت

همهمه ای ست از تنهايی

و تنها

آه و افسوس

سکوت

فاصله

سکوت

همهمه ای ست از سکوت

هيچ گاه گوش به سکوتم نداده ای...

 

 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ٧:٤٧ ‎ق.ظ روز شنبه ٦ اسفند ،۱۳۸٤


باورم نمی شود

 

 

   باورم نمي شود تو از من گذشته باشي

   باورم نمي شود تو رفته باشي

   صداي گريه ي من تو را راضي نكرد

   قطره قطره ي اشكم دل سنگ را سوزاند

   ولي دل تو را نرم نكرد

   باورم نمي شود كه حتي پشت سرت را هم نگاه نكردي

   باورم نمي شود كه فريادم را نشنيده باشي

   باورم نمي شود كه رفته باشي

   من هنوز نا باورم

   ولي ياد گرفتم كه عاشق نباشم

   ياد گرفتم دل شكستن را

   ياد گرفتم سنگ شدن را

   پس مي شكنم قلب هاي عاشق را

   قلب من ديگر از گوشت و خون نيست

   قلب من از سرب است

   وجودم شعله ور از آتش نفرت

   كه مي سوزاند جان ها را

   حال باور مي كنم مرگ تورا

   زيرا باور كردم مرگ قلبم را

   مرگ قلبم را

   و روي سنگ قبرم نوشتم شعر تو را...

 

 

 

 

  
نویسنده : yasna ; ساعت ٥:٢۱ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۳٠ بهمن ،۱۳۸٤